بهزاد . جمعه نهم مردادماه سال 1394 ساعت 05 و 58 دقیقه و 01 ثانیه نظرات ()
افتخارم این است که تا امروز در کنار جانبازی زندگی کردم که 20  سال زجر کشید اما راضی به دریافت حتی 1 تومان نشد 
میگفت نرفتم بجنگم که پول بگیرم
هیچوقت برایم از جبهه نگفت ، می گفت صحنه های خوبی ندیدم ، خاطرات خوبی نیست که بگویم
از بی خوابی های شبانه ات می دانستم که همیشه آن صحنه ها جلوی چشمانت تکرار می شوند ، و چهره ی دوستانت ...
حالا خاطرات من از تو زیبا ترین خاطراتیست که همیشه در قلبم زنده می ماند
سکه ی محبوبی که داشتی ، همانی که میخواستی رازش را بگویی و فرصت نشد ، حالا دیگر دست من است
دقایقی پس از رفتنت تنها در اتاق ساکتت نشستم ، نامم را روی دیوار نوشته بودی کاش می دانستم چرا
 بدون تو خانه از همیشه ساکت تر است
عمو جان !
چهره ی مظلومت ، قد بلندت و ابروان کشیده ات را هرگز فراموش نخواهم کرد
کاش رفتنت فقط یک کابوس باشد
این بار به امید کابوس چشم می بندم