منوی اصلی
وقتی برای نوشتن
  • بهزاد . شنبه دوازدهم دیماه سال 1394 ساعت 14 و 37 دقیقه و 37 ثانیه نظرات ()
    یک روز بارانی ، یک فنجان قهوه ، آواز با صدای همای ، نوازندگی گروه مستان و چکامه ای از " کیوان "

    بوی باران تازه می آید
    نکند بوی چشم ِ تر باشد

    این ها بهانه ای شد برای یاد آوری روز های خوب چند سال پیش و کاوش توی وسایل و کتاب های قدیمیَم برای پیدا کردن کتاب تَرکه و تَبر ، چاپ نامه ی استاد مرتضی کیوان هاشمی که وقتی چند سال پیش ایشان به خانه مان آمدند آن را برای کودکی هایم هدیه آوردند
    پس از آن ، چامه ای از همین کتاب وِردِ زبان کودکیَم شده بود که حالا می فهمم چقدر با حال و هوای این روز هایمان همخوانی دارد ؛

    باز امشب شب یلداست ، اگر بگذارند
    بزم در میکده برپاست ، اگر بگذارند
    محتسب هـم ز در دوستی آمد بیرون
    حاکم شرع هم اینجاست ، اگر بگذارند
    چشم بد دور ! عسس هم سر عقل آمده است
    مست از ساغر و صهباست ، اگر بگذارند
    گوش شیطان کر اگر عشق مدد فرماید
    نوبت چلچلی ماست ، اگر بگذارند
    نوبتی باشد اگر ، گردش این چرخ و فلک
    نوبت گردش میناست ، اگر بگذارند
    بیستون شرح جفایی که به فرهاد رسید
    گویدت بی کم و بی کاست ، اگر بگذارند
    به حریم دل عشاق تجاوز شده است
    عمق این فاجعه پیداست ، اگر بگذارند
    بی سبب نیست که در برکه دلش می گیرد
    قـطره شایسـتـه ی دریاست، اگر بگذارند
    کـاش می شد بنـویسم ز زبان گلها
    که چمن بهر تماشاست ، اگر بگذارند
    یک نفر نیست بیاید  و بگوید با اخم
    عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
    زندگی با همه ی سختی و سستی هایش
    باز هم جالب و زیباست ، اگر بگذارند
    تا که از خود به در آییم و به " کیوان "برسیم
    قصدمان عالم بالاسـت ، اگر بگذارند
    آخرین ویرایش: چهارشنبه چهاردهم بهمنماه سال 1394 ساعت 10 و 43 دقیقه و 17 ثانیه
    ارسال دیدگاه
  • بهزاد . دوشنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1392 ساعت 05 و 25 دقیقه و 38 ثانیه نظرات ()






    به نبودنش نیاندیشیدم

    اما رفت

    با یاد شب هایی که همه ی چشم ها رویا های صاحبانشان را می دیدند ولی ما میهمان تاریکی ِ کوچه ها و چشمانمان میهمان ِ ستاره های ریز و درشت ِ آسمان ِ سیاه ِ بدون ماه ِ سپید و خیالپردازی های بچه گانه بود

     او رفت و همه ی خاطرات ِ تمام کودکی و زندگیم را با او به خاک سپردند

    های ای کوچه های تاریک محله و ای کوچه هایی که با نور مهتاب شبتان را سر میکنید ، بگویید به دیوارها که از یادشان نرود ، من و بهترین دوستم ساعت ها به آن ها تکیه داده ایم

    .

    .

    .

    امیر رفت

    من ماندم با تاریکی های شب ِ کوچه های خلوت

    آخرین ویرایش: سه شنبه سیزدهم اسفندماه سال 1392 ساعت 22 و 03 دقیقه و 05 ثانیه
    ارسال دیدگاه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic