بهزاد . شنبه دوازدهم دیماه سال 1394 ساعت 14 و 37 دقیقه و 37 ثانیه نظرات ()
یک روز بارانی ، یک فنجان قهوه ، آواز با صدای همای ، نوازندگی گروه مستان و چکامه ای از " کیوان "

بوی باران تازه می آید
نکند بوی چشم ِ تر باشد

این ها بهانه ای شد برای یاد آوری روز های خوب چند سال پیش و کاوش توی وسایل و کتاب های قدیمیَم برای پیدا کردن کتاب تَرکه و تَبر ، چاپ نامه ی استاد مرتضی کیوان هاشمی که وقتی چند سال پیش ایشان به خانه مان آمدند آن را برای کودکی هایم هدیه آوردند
پس از آن ، چامه ای از همین کتاب وِردِ زبان کودکیَم شده بود که حالا می فهمم چقدر با حال و هوای این روز هایمان همخوانی دارد ؛

باز امشب شب یلداست ، اگر بگذارند
بزم در میکده برپاست ، اگر بگذارند
محتسب هـم ز در دوستی آمد بیرون
حاکم شرع هم اینجاست ، اگر بگذارند
چشم بد دور ! عسس هم سر عقل آمده است
مست از ساغر و صهباست ، اگر بگذارند
گوش شیطان کر اگر عشق مدد فرماید
نوبت چلچلی ماست ، اگر بگذارند
نوبتی باشد اگر ، گردش این چرخ و فلک
نوبت گردش میناست ، اگر بگذارند
بیستون شرح جفایی که به فرهاد رسید
گویدت بی کم و بی کاست ، اگر بگذارند
به حریم دل عشاق تجاوز شده است
عمق این فاجعه پیداست ، اگر بگذارند
بی سبب نیست که در برکه دلش می گیرد
قـطره شایسـتـه ی دریاست، اگر بگذارند
کـاش می شد بنـویسم ز زبان گلها
که چمن بهر تماشاست ، اگر بگذارند
یک نفر نیست بیاید  و بگوید با اخم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
زندگی با همه ی سختی و سستی هایش
باز هم جالب و زیباست ، اگر بگذارند
تا که از خود به در آییم و به " کیوان "برسیم
قصدمان عالم بالاسـت ، اگر بگذارند